
وقتی سخن از اصفهان به میان می آید مانند آن است که بخواهیم دریایی بس عظیم را در لیوانی بگنجانیم تا دیگران نیز از وجود پر بهای آن مطلع گردند. شهر آب و آینه، شهر گنبد های فیروزه ای، شهر زنده رود جاوید، شهر علم ، شهر صنعت و هنر ، زیباترین شهر زمین و دهها تمثیل و تعبیر دیگر، این شهراهورائی و افسانه ای را به بهشت برین روی زمین مشهور ساخته و آنکه اصفهان را شناخته است ، بسیاری از نادیده های جهان را در این شهر یافته و از کران تا بیکران با هنرمندی بزرگ معمار آفرینش هستی و به تبع آن هنرمندی بزرگ معماران این شهر کهن که با توکل به ذات ربوبیش دست در آب زدند و رخ بر آینه دوختند و هنری بس ژرف آفریدند، آشنا گشته است. شهری با مناره های رفیع که صدای اذان موذن از هر ماذنه اش، طنین خوش هستی را بر گوش مردمش می گستراند، همچون مخملی از گل بر دل کویری از خاک و صدای خروش زاینده رود بر دل هر صنعتگری امید می دهد تا چرخ صنعت شهر در بیکران ذات هنر تبلوری نو یابد از جنس عشق به زیبائی و ذات زیبائی پرستی انسان، همانگونه که در محراب دل پیشانی بر آستان الهی دوست می سائیم در پیروی از آیه "ان الله جمیل و یحب الجمال" نیز از عشق حضرت حق به زیبائی های واقعی پیروی کرده و با تار و پود دل نقش بر تارک این طبیعت پر نقش و نگار می زنیم و از دل تمام زیبائی های هستی نقشی پر رنگ و لعاب بیرون می کشیم از شهر هنر. و اما اینان صفحات مندرس و به زوال رفته کتاب های تاریخند که از ارزش به هنر می گویند که در واقع امروزه این شهر کهن رویکردی دیگر را با جان و دل خود به تجربه نشسته است.گابیان،جی،جی شیرگان،سپاهان،صفاهان و اصفهان که روزی جایگاه مجادله کاوه ضحاک کش بود، اینک درفش کاویانیش در اعماق تاریخ به تاریکی سپرده شده است تا دشنه بر دل زخم دارش فرو کنند و با این دشنه از شرق تا غرب و از شمال تا جنوبش را در نوردند و از این معبر ننگین تاریخ، غول آهنینی را بگذرانند تا آیندگان با دیدن آن در حسرت وجود مفاخر ارزشمندی همچون سی و سه پل و خیابان چهار باغ و مدرسه چهارباغ انگشت حسرت بر زبان بگزند. اینک دستگاه های TBM بی شرمانه صفحات تاریخی شهر را هدف قرار داده و فرماندهان دفاع از حریم این دژ مستحکم در عرصه تاریخ ،خود آتش بیار معرکه شده اند. سی و سه پل پیر بر بستر گهی تب دار و تفتان و گهی گریان زنده رود ناله اش از گلو خارج نمی شود و از رهگذرانی که پا بر حریم اهورائیش می گذارند و ازاین سو به آنسوی رودخانه رهسپار می شوند می خواهد تا دست در دست هم حلقه نموده و از مرگ آن جلوگیری کنند و ناله های مدرسه چهار باغ دیگر از شدت درد دشنه های فرو رفته بر این گذر قدیمی و نام دار جهان به فریاد تبدیل شده است و با درنوردیدن فضا به امید آنکه به گوشی شنوا برسند روز به روز آفتاب هستی را با امیدی دوباره سلامی از جنس بقا می دهند. بستر رودخانه که روزی شهر فرنگ و روزی قتلگاه ماهیان کوچک بازیگوش می باشد، از این همه نا مهربانی به ستوه آمده است و دل تفدیده خود را چاک چاک نموده تا شاید آفتاب بر او رحم نماید وآب شرمسار کشاورزان این اقلیم مقدس و کشاورزان نیز شرمسار اهل و عیال خویشند.اینجا شهر آب و آینه است،اینجا شهر سلمان محمد(ص)،همان که منا اهل البیت شد،اینجا شهر میر فندرسکی ،شهر شیخ بهائی ،بزرگ معمار جهان اسلام که با مشقت فراوان سختی سفر را بر جان خرید و از جبل العامل به دل جاده زد تا هنرش در اصفهان ماندگار گردد،شهر مرد قانون که قانون در مدار تفکر ظلم ستیزانه اش به ایران پا نهاد، سید حسن مدرس،شهر ایثار و ارادت به حضرت دوست،به وطن،به شهامت و شهادت،خرازی و ردانی پور و کاظمی و 23 هزار لاله سوخته که بلبلان خوش نوای دیارمان هنوز به امید دیدن یاران سفر کرده اشان،در خلوت خویش نوای سوزناک فراق سر می دهند،اکنون نیازمند تدبیر و تدبر است. این شهر کهن چشم به اندیشه مردمانش دارد تا در مقابل نا مهربانی های روزگار، کاوه گونه درایت کنند و کهن مهد تاریخی دیار پارسی و آریائی عجین شده با مبین دین محمدی(ص) را از گزند آنان که سیمین متاع روزگار را به زرین تمدن باستان معاوضه نموده اند، پاسدار باشند.
نوشته شده توسط پارسا فرزین در 88/08/29 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت
برای یافتن کودکانی که همچنان دست در زیر پوست شهر انداخته و با روز مرگی روزگار روز به روز بزرگتر می شوند زحمت زیادی لازم نیست. برای دیدن این کودکان کافیست به یکی از چهار راه های سطح شهر،پشت چراغ قرمز سری بزنیم و یا پا بر سنگفرش یک پاساژ بزرگ و شیک بالای شهر بگذاریم. آن وقت کودکانی را می بینیم که با شوق و ذوق فراوان، دوان دوان و خوشحال از اینکه شاید این یکی دستی در جیبش کند و چیزی از او بخرد به سراغتان می آیند. "آقا آدامس دارم، بخرید"،"آقا گل دارم، بخرید"، "خانم بادکنک دارم" و صدها جمله مشابه دیگر. یکی از آن ها دستمالی نیم خیس در دست می گیرد و با زحمت فراوان روی انگشت های پایش می ایستد تا بتواند شیشه ماشینتان را تمیز کند. برای یافتن این کودکان زحمت زیادی لازم نیست، برای دیدن دست های یخ زده اشان که در میان شلاق باد سرد زمستانی که سر سختانه بر اندام نحیفشان فرود می آید عینک خاصی لازم نیست برچشم بزنید. تنها کافیست آنها را ببینیم. فارغ از آمار، اعداد، ارقام، تنها کافیست ببینیم کودک گل فروشی را که برای فرار دستانش از چنگال سرما دسته های گل را از این دست به آن دست می دهد تا اندکی دست دیگرش را در مقابل باز دم یخ زده زندگی نگه دارد. کافیست برای دیدن فرار کودکان کار اندکی شیشه دودی ماشین را به پایین بکشیم تا ضربه ای خفیف از شلاقی که در زمستان بر سر و صورت آنان فرود می آید، بر صورت ما نیز بنشیند. آن وقت است که طعم شیرین آدامس ها، رنگ زیبای گل ها و بوی خوش اسفندی که در دست کودکان درد و کودکان کار به حواس ما می رسد از هر شیرینی تلختر و از هر زیبایی زشتتر و از هر خوشبویی بد بوتر می شود.ای کاش این کودکان سر کلاس جغرافیا ننشسته باشند و ا زمعادن و ذخایر بزرگ ایران زمین بی اطلاع باشند. ایکاش این کودکان تاریخ را آنقدر کودکانه نگریسته باشند که از تاریخ هزاران ساله کشورشان بی خبر باشند، ایکاش این کودکان سر کلاس درس دینی به جبران کم خوابی های شب و روزکار کردنشان به خواب رفته و نشنیده باشند که دین مبین اسلام چقدر بر احترام به کودکان، اطلاع از وضعیت همسایه، دستگیری از فقیر و مسکین و ... سفارش کرده است. به راستی اگر این کودکان که همچنان شانه های نحیفشان از تحمل شلاق های بی رحم زمانه و روزگار به ستوه آمده است متوجه این همه اختلاف در بین سطر سطر کتاب ها و آنچه که در جامعه می بینند شوند چه فکری خواهند کرد؟به راستی آن روز که کودک آدامس فروش سرفه کنان، بدن تب دار خود را از این سو به آن سو می کشاند تا یک رهگذر از سر دلسوزی آدامسی از او بخرد، اگر نگاهش به به دست های کوچک کودک تب دار دیگری بیفتد که در بین ناز و نوازش والدین راهی مطلب پزشکی می شود، چه حسی خواهد داشت؟ آیا او حسرت دارویی که کودک بالانشین شهر از تلخی آن پا به فرار می گذارد و با هزاران ناز و کرشمه به آن گردن می نهد را نمی خورد؟ و یا آنکه هزاران تلخی دیگر در زندگی دارد که تلخی آن دارو برایش به شیرینی قند خواهد بود؟
آقایان و مسئولان، این کودکان زیر لایه لایه این شهر بزرگ می شوند و هر کدام با درد نان روزشان را به شب می رسانند. آنان می توانند بزرگ مردان موفق این شهر باشند و یا اینکه مجرمان سابقه داری که اگر امروز برای آنان هزینه نشود، فردا روزی باید هزینه هایی هنگفت برای دستگیری و نگهداری و اصلاح و تربیت آنان پرداخت گردد.
نوشته شده توسط پارسا فرزین در 88/08/20 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت

سخت است از مردمی سخن گفتن که سال های سال نجیبانه در سرما و گرما، زیر آفتاب و برف و باران دل به وسعت دریا زده اند و بیل به دست گرفته تا حرمت گندم را پاس دارند.مردمی که نسل در نسل و پشت در پشت کشاورز بوده و کشاورزی پیشه کرده اند تا با مشقت فراوان، نان به کف آرند و به غفلت نخورند. آنگاه اکنون باید دامن بالا بگیرند تا آتش خشکسالی آب و آبرویشان را نسوزاند و صورت با ضرباهنگ ناموزون سیلی، سرخ نگه دارند تا همچنان سرخی رویشان همای امیدواری را بر شانه های صنعت کشاورزی مسجون بدارد.صبر در کاسه دل پیشه کنند و شررآفتاب را آنقدر سایبانی کنند تا مبادا صبرشان لبریز گردد. روز گذشته تعدادی از نمایندگان کشاورزان شرق اصفهان به نشان اعتراض در مقابل استانداری اصفهان تجمع کردند تا اینبار دست به دامان استاندار جدید اصفهان شوند و ندای "العطش" "العطش" را آنجا سر دهند برای گوشی که کمتردر اصفهان این نوا را شنیده است و شاید برایش تازگی داشته باشد و شاید دستوری دهد تا نور امید در دل و چراغ رونق در خانه و سفره کشاورزان روشن گردد.حاج برات رحیمی کشاورز تقریباً 90 ساله ای است که رنج سفر از روستای برآن شمالی را به تن خریده بود تا با صدایی لرزان به استاندار استانی که بخشی از خاکش سالیان سال موطنش بوده است، بگوید: دو سال است حتی یک چوب خشک هم از زمین های کشاورزیش نروئیده و این یعنی مرگ یک کشاورز. این کشاورز روستایی در مقابل در استانداری دفتر خاطرات دلش را ورق زد و گفت: آن روزها که بنا بود تونل کوهرنگ درست شود، از کشاورزان شرق اصفهان سهمی به نام "حق کوهرنگی" می گرفتند و من یک روز پول نداشتم تا مبلغ 2 تومان سهم یک ماهه ام را پرداخت کنم که مامور حکومت آن زمان در دهه چهل اجازه خروج من از منزل را نداد، در حالیکه اکنون نه پولی به کسی بدهکارم و نه ماموری در منزلم ایستاده است، ولی پولی ندارم که از خانه خارج شوم.
ید ا... رجبی، کشاورز 73 ساله برآن شمالی نیز گفت: آن زمان یک نفر به اسم میرآب در روستا وجود داشت و اگر کشاورزی حق کوهرنگی را نمی داد او نیز به آن کشاورز آب نمی داد. وی اظهار داشت: ما برای ایجاد تونل کوهرنگ پول پرداخت کرده ایم، ولی اکنون چه اتفاقی افتاده است که کشاورزان بالا دست باید آب داشته باشند و کشاورزان پایین دست یا شرق اصفهان بی آب باشند؟ رجبی تصریح کرد: اگر حق آبه شیخ بهایی را به ما نمی دهند پس آب کوهرنگ را که پولش را از خود ما گرفته اند بدهند.
علی توکلی، کشاورز 60 ساله ای که به منظور جبران بی آبی سال های اخیر دام هایش را هم فروخته بود، گفت: برخی از نمایندگان تنها وقتی می خواهند رای جمع کنند به خانه های مردم روستا می روند، ولی اکنون که به مشکل برخورده ایم حتی سری هم به ما نمی زنند و از دور شعار حمایت از قشر مستضعف و کشاورز سر می دهند، در حالیکه اکنون برق ما قطع شده است و یک ریال هم برای پرداخت هزینه برق نداریم.
کشاورزان آب صدقه ای نمی خواهند
علی عسگری، کشاورز 30 ساله برآن شمالی نیز از عدم پرداخت وام های 5 میلیونی که در دور دوم سفر ریاست جمهوری به اصفهان در قالب طرح پرداخت خسارت 50 میلیاردی به کشاورزان تصویب شده بود، گفت. وی اظهار داشت: قرار بود این وام ها به صورت بلا عوض و یا به نحوی که پرداخت آن به صورت طولانی مدت باشد پرداخت گردد، ولی تا کنون حتی یک ریال هم پرداخت نشده است. عسگری با بیان اینکه ما سهم آب خودمان را می خواهیم و آب صدقه ای نمی خواهیم، تصریح کرد: چرا مسئولان قبل از آنکه آب رودخانه افزایش یابد آن را به دیگر استان ها بذل و بخشش می کنند و اکنون تصمیم گرفته اند که کلاً 14 روز برای کشت پائیزه آب در اختیار کشاورزان قرار دهند، در صورتی که این کار ضرر است و وقتی که بذر روی زمین پاشیده می شود، اگر آب به آن نرسد قطعاً خشک خواهد شد.
مرتضی محمدی، کشاورز 39 ساله ای که از برآن جنوبی در حسرت آب خود را به استانداری رسانده است،از فقر شدید کشاورزان پائین دست گلایه کرد و گفت: دیگر فریادهایمان به ناله تبدیل شده است. وی اظهار داشت: برخی از کشاورزان پائین دست از فقر کلیه هایشان را فروختند و ما دیگر توان نداریم فرزاندانمان را به مدرسه بفرستیم.محمدی تصریح کرد: قرار بود آب را به مدت یکماه باز کنند تا کشاورزان بذرشان را بکارند و مجدداً در فروردین که محصول به آب نیاز دارد آب را باز کنند، ولی اکنون مسئولان آب منطقه ای می گویند تنها 14 روز به کشاورزان آب خواهند داد. در حالیکه طبق سند شیخ بهایی آب زاینده رود اول به کشاورزان تعلق دارد و بعد به صنعت.این کشاورز پائین دست همچنین بیان داشت: در کاشت غله یک هکتار زمین از زمان کاشت تا برداشت یک میلیون تومان هزینه لازم دارد، ولی بیمه برای هر یک هکتار 400 هزار تومان خسارت می دهد که به هیچ شکلی اقتصادی نیست.
عبدل ایوبی کشاورز 75 ساله ای که هنوز کلاه نقابداری که بر سر زمین روی سرش می گذارد تا آفتاب چهره اش را نسوزاند، روی سر دارد و چوب دستی اش را در دست، گفت: در زلزله بم ظرف مدت 30 ثانیه همه چیز زیر و رو شد، ولی همه دنیا خبر دار شدند . اکنون ما همه دام هایمان از بین رفته و خودمان هم هیچ نداریم و کسی هم گوشش به حرف های ما بدهکار نیست.وی اظهار داشت: امروز ایران خار چشم تمام دنیا شده است و در شان چنین کشور قدرتمندی نیست که کشاورزان آن به این شکل فقیر باشند.ایوبی تصریح کرد: در طول سال به ما گفتند آب را ذخیره می کنیم برای کشت غله و اکنون که نوبت به کشت غله رسیده است، می گویند آب نداریم.وی بیان داشت: ما بی آبی را قبول داریم ولی بی آبی که برای همه باشد، نه فقط برای کشاورزان شرق اصفهان.
110 میلیون متر مکعب به 76 میلیون متر مکعب تقلیل یافت
کاظم محمدی، نماینده کشاورزان شرق اصفهان در حالیکه خواهان اجرایی شدن مصوبه هفتم تیر ماه سال جاری مسئولان استانداری اصفهان بود، به خبرنگار ما گفت: طبق این مصوبه قرار شدد برای کشت غله 110 میلیون متر مکعب آب در رودخانه جاری شود که این آب مخصوص کشاورزان شرق اصفهان از پل بزرگمهر تا شهر ورزنه بود و در این جلسه مدیر کل سازمان جهاد کشاورزی، آب منطقه ای، دفتر بازسازی و حوادث غیر مترقبه استانداری، فرماندار اصفهان، لنجان، فلاورجان و استاندار اصفهان نیز حضور داشتند. ولی در جلسه اخیر استانداری این مقدار به 76 میلیون متر مکعب کاهش یافته است.وی که علت تجمع اعتراض آمیز روز گذشته کشاورزان در مقابل استانداری را اعتراض به بی عدالتی نسبت به حق آبه بیان نمود، اظهار داشت: حق آبه کشاورزان پائین دست یک موضوع شرعی و قانونی بوده که از زمان اردشیر بابکان وجود داشته ،ولی اکنون توسط شرکت آب منطقه ای استان نادیده گرفته شده است.محمدی تصریح کرد: طی 2 سال گذشته قول های فراوانی به کشاورزان داده شده است، ولی عمل نشده در حالیکه از 33 سهم آب زاینده رود 19 سهم آن به شرق اصفهان تعلق دارد.
فرماندار اصفهان: من هم از جنس خودتان هستم
و اما در هیاهوی طلب آب از مسئولان توسط کشاورزان که امروزه به دغدغه جدی شرق نشینان شهر اصفهان تبدیل شده است، ورود در جمع معترض آنان یا باید با اخبار نوید بخش همراه باشد یا اینکه کوله باری از صحبت های صادقانه را برای آنان که سرد و گرم روزگار سیلی های محکمی بر صورتشان نواخته است، به همراه داشته باشد و شاید بهترین گزینه برای هم کلامی و هم صحتبی با کشاورزان معترض مظفر حاجیان، فرماندار شهر اصفهان بود که خودش را از جنس همین کشاورزان می داند.وی در جمع کشاورزان که با سکوت خود، همه چشم و گوش شده بودند برای شنیدن اخبار نوید بخش اظهار داشت: طی 2 الی 3 سال اخیر خشکسالی همه را نگران کرده است. وی ادامه داد: برخی از مشکلات به راحتی به نتیجه می رسد، ولی مسئله آب از مسائلی است که به این راحتی ها حل شدنی نیست.حاجیان تصریح کرد: هنوز هیچ تصمیم قطعی برای حل مشکل آب کشت پائیزه کشاورزان گرفته نشده است وسعی می کنیم به زودی در این زمینه تصمیم گیری کنیم تا حداقل حقوق کشاورزان اصفهانی رعایت شود.فرماندار اصفهان بیان داشت: در اینکه آب رودخانه در نیمه دوم آبان ماه جاری می شود شکی نیست، ولی اکنون در خصوص تعداد روزهایی که این آب باز است بحث و گفتگو وجود دارد.گفتنی است، کشاورزان حوزه زاینده رود برای کشت در یک سال آبی به 800 میلیون تا 1 میلیارد متر مکعب آب نیاز دارند، این در حالی است که در سال آبی 87-86 تنها 304 میلیون متر مکعب آب و در سال آبی گذشته که حدود 20 روز پیش به پایان رسید ، تنها 71 میلیون متر مکعب آب به کشاورزان حوزه زاینده رود تعلق گرفته است.
نوشته شده توسط پارسا فرزین در 88/07/27 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط پارسا فرزین در 88/07/26 ساعت 11 موضوع | لینک ثابت

دراین شهر مردانگی موج می زند، مردمش عشق می کارند، محبت برداشت می کنند. اینجا شهر یتیم نوازیست، خارج از مرزها و محدوده های جغرافیای. شهری که کودکان یتیمش چشم به راهند تا دست نوازشی بر سرشان کشیده شود. چشم به در می دوزند تا قبل از آغاز سال تحصیلی پدر خوانده ای یک بسته دفتر و مداد و کیف و مدادپاکن به او هدیه کند تا وی نیز چیزیی از دیگر همکلاسی هایش کم نداشته باشد، یا مردی از جنس نوعدوستی آغوش بگشاید و او را مردانه در آغوش گیرد تا ذره ای از مهر و محبت پدری در آن تبلور یابد و طعم خوش پدر داشتن در وجود او بنشیند.
کودکانی که هرچند خیلی زود طعم گس یتیمی را چشیده اند، ولی غبار بی پدری و یتیمی با دستان پرمهر مردم مهرورز شهر زدوده خواهد شد.
اطاقی کوچک، حدود سه متر در چهار متر، 2 میز فلزی در دو سوی آن گذاشته اند، بخشی از اطاق هم به تاج گل ها و تابلوهای ایتام اختصاص دارد. کنار یک مسجد نوساز، همراه با صدای دلنشین قرآن، قرآن پیش از اذان ظهر، آفتاب سخاوتمندانه از لابه بلای تکه پاره های ابر به زمین می تابد و به این همه مروت و مردانگی رشک می ورزد. اینجا اصفهان است، دارالمومنین. اینجا شهر عشق، مروت، مردانگی، صفا، خلوص، یکرنگی و یتیم نوازیست. گام های استوار مردم استوارتر از همیشه پیاده و کنار مسجد را می پیماید، از چند مغازه که می گذری به نمایندگی دارالایتام می رسی. مردی میانسال، مشکی پوش باموهای جو گندمی پشت میز نشسته است، اینجا پایگاه طرح حامیان ایتام است. فرم های تقاضا روی میز با یک بی نظمی خاصی رها شده اند و شناسنامه ایتام دسته دسته، دست به دست می گردد. یک تکه مقوا، نیمی از آن را به نقاشی یتیم نوازی معروف استاد فرشچیان اختصاص داده اند و روی نیم دیگر یک سری نوشته ها را نوشته اند نام، نام خانوادگی، محل تولد، تاریخ تولد، آخرین معدل، تعداد برادر، تعداد خواهر و کمی آنسوتر نوشته اند شماره کد یتیم: یک عدد 13 رقمی نیز جلو آن هست، اما مهمتر از هرچیز عکس کنار صفحه است .عکس کودکی که مظلومانه به لنز دوربین نگریسته است تا معصومیت و مظلومیت نهفته در صورتش را فریاد کند، عکسی که به راحتی می تواند گدازه ای از اشک به گونه های خیرین جاری سازد. در این اطاق سه در چهار هرکسی که وارد می شود یک بغض فرو خفته دارد، دوست دارد بگرید. با صدای بلند بدون هیچ غروری، دوست دارد های های برای کودکی که شبانه چشم به در دارد تا محبت پدری را درک کند و با همین تصور و انتظار به خواب می رود، بگرید تا در کنار اشک جاری شده برگونه خود را سیراب جویبار معرفت نماید. اینجا شهر عشق و مردانگیست، مردمش عشق می کارند، محبت برداشت می کنند. هر خانواده خیری که در اطاق حضور دارد یک یا چند شناسنامه را دست می گیرند، به نشان اینکه کفالت آنها را برعهده خواهند گرفت. هرچند با مبلغی ناچیز، مثلاً ماهیانه 20 هزار تومان. مرد مشکی پوش همچنان توضیح می دهد: این فرم ها را که پر کردید باید تا سه ماه مبلغ مورد تعهد را پرداخت نمائید. هم می توانید اینجا پرداخت کنید ،هم نشانی بدهید تا نماینده کمیته امداد در محل حاضر شود و آن را از شما بگیرد، پس از سه ماه چنانچه کودک یتیم تحت تکلفلتان راضی بود، آدرسش را می دهیم تا او را ببینید. همه از مرد و زن بغض دارند، ولی آن را به حساسیت فصلی ربط می دهند. سمیه و علی زن و شوهر جوانی هستند که آمده اند تا تکفل یک کودک یتیم را برعهده بیگرند. آنها بیشتر تمایل دارند تا کودکی که انتخاب می کنند 1 تا 2 ساله باشد، پسر باشد. سمیه می گوید: ما اکنون صاحب یک فرزند دختر هستیم و بسیار تمایل داریم تا در کنار دخترمان مخارج یک پسر هم سن او را نیز تقبل نمائیم. آنها سه سال است ازدواج کرده اند. هرچند که درمیان باقیمانده شناسنامه های موجود، کودکی با این مشخصات وجود نداشت، ولی مرد مشکی پوش آنها را راهنمایی کرد تا در یکی دیگر از پایگاه های طرح حامیان ایتام به دنبال کودک مورد نظر نشان بگردند. سعید و بهاره نیز زن و شوهر دیگری بودند که یک شناسنامه یتیم در دست گرفته داشتند ، یک پسر بچه 11 ساله با پیراهن سبز یشمی در حالی که یقیه زیر پوشش از آن معلوم بود، با امید فراوان از درون عکس به آنها زل زده بود. سعید گفت: اصلاً نمی دانم چه شد که اکنون در این مکان قرارگرفته ام، اصلاً هدفم این نبود که به اینجا بیایم، ولی ناگهان خودم و همسرم را در این فضای حزن انگیز ولی روحانی دیدم و بسیار خوشحالم که خدا این توفیق را به من هم داد تا بتوانم پدر خوانده یک کودک یتیم باشم. این جا شهر تبلور اندیشه های نوعدوستانه و خدا خواهانه است، اینجا مردمش عشق می کارند، محبت برداشت می کنند. کودکان یتیم شهر پیاله های شیرشان را در روز 21 ماه مبارک رمضان دست می گیرند و سرسفره های عشق به معبود می نشینند و عاجزانه از خدا می خواهند تا فرق شکافته یتیم نوازی را الیتام بخشد.
نوشته شده توسط پارسا فرزین در 88/06/22 ساعت 16 موضوع | لینک ثابت
![]()
اینجا یکی از خیابان های اصلی اصفهان است، نوای "فزت و رب الکعبه" همه جای آن را فرا گرفته و زمینش را بال ملائک فرش کرده است. مردم هر کدام یک جلد قرآن و یک جلد مفاتیح به دست ، سراسیمه به سوی مسجد می دوند، نوای ملکوتی قرآن روح عرشیان را جلا می دهد. بوی گلاب فضای را معطر کرده ، خیابان مملو از حضور شده است و همه حضورها به در ورودی مسجد ختم می شود. همه قرآن به دست گرفته اند. ماشین ها ردیف در دو سوی خیابان پارک کرده اند، کمی بالاتر یک ایستگاه صلواتی، زمزمه عاشقانه صلوات و پذیرایی از عاشقان ماه مبارک.
اینجا یکی از خیابان های اصفهان است، نوای "فزت و رب الکعبه" همه جای آن را فرا گرفته ، مردمان شهر از دور و نزدیک قصد حضور کرده اند، با خلوص وضو گرفته و زنان و مردان می آیند تا ساعاتی از شب را در غم فرق شکافته مولادی عرشیان و امام فرشیان بگریند. اشک ها را بر جاری گونه روان سازند و زنگار دل بزدایند. می آیند تا کشکول دلشان را رو به آسمان بگیرند تا رحمت واسعه الهی بر آن ببارد وظرف یکسالشان را مملو از مظروف عشق به وجود مبارک ائمه اطهار (ع) کنند. مسجد توان حضور ندارد و زائران حرم امن الهی اینک زیر انداز بر سیاهی آسفالت خیابان انداخته و خاضعانه و خاشعانه بر روی آن نشسته اند تا ماموران پلیس نیز برای حفظ امنیت دلسوختگان رمضان، حریم امن ملکوتی خیابان را با حضورشان امنیتی از جنس زمینیان ببخشند و حضور ماشین ها را مانع گردند تا اتصال بندگان مخلص خدا با صاحب دلهای عاشقان مستانه برقرار گردد.
اینجا یکی از خیابان های اصفهان است، نوای "فزت و رب الکعبه" همه جای آن را فرا گرفته ، نوای قرآن همچنان از مأذنه مسجدبه گوش می رسد، ماذنه ای که سال هاست بلال بر بلندای آن اذان نگفته، ولی نوای اذانش سالیان سال است که مجوزی برای افطار روزه داران عاشق بوده است، افطاری از جنس خون از برای فرق شکافته، فرقی که در محراب شکافت و جمله "فزت و رب الکعبه" را با تمام وجود بر ذره ذره سنگ ها در گذر زمان منقوش ساخت و اینک پس از گذشت چند ساعت از نوای دلنشین اذان، نوای قرآن به گوش می رسد."ما آمده ایم تا از گریه خاک وجودمان را گل کنیم و از گل سرشتمان جسمی نو بسازیم و از خدا بخواهیم تا دم ملکوتیش را در آن بدمد تا دوباره زاده شویم" این را رضا می گوید، نوجوان تقریباً 17 ساله ای که یک جلد قرآن را در دست دارد و ساعتی دیگر آن را سایبان سرش خواهد کرد و به آن قسم خواهد خورد."ندا ربیعی" دختر جوانیست که علت حضورش در مراسم احیا را زدودن گناه های قلبی از روی لوح سپید قلبش که هدیه ای پاک از سوی خدا بوده است می داند، او می گوید: از زمانی که یاد داشته و دارم شب های احیا به این مسجد آمده و با خشت خشت آن آشنا می باشم. "محمد رمضانی"، مرد 53 ساله ایست که همراه با دو پسر جوانش زیر اندازی را در پیاده رو کنار خیابان انداخته است و هر کدامشان یک قرآن به دست گرفته اند، اشک های صورتش آنچنان از هزار توی ته ریش صورتش می گذرد و خود را به ایوان گونه می رساند که تصور می کنی سر راه هر چه گناه و پلیدی و زشتی است را با خود می شوید و پایین می آورد، او حضورش در این مراسم معنوی را یک وظیفه قلبی می داند و از سوال در خصوص علت حضور کمی نیز تعجب می کند ولی عاجزانه خواستار دعا برای جسم بیمار همسرش در این شب های عزیز می باشد.همسرش به اسم زهرا دو سالیست که سرطان دارد و اخیرا حالش به وخامت گذاشته است.
اینجا یکی از خیابان های اصفهان است، نوای "فزت و رب الکعبه" فضای شهر را پر کرده. سعید رحیمیان، یکی از مداحان اهل بیت(ع) که شب های ماه مبارک در این مسجد دعای ابوحمزه ثمالی می خواند، بر این عقیده است که یک مداح باید بر اساس اخلاص آنچه را که خودش از خدا می خواهد، مطرح نماید. وی گفت: مداحان باید مطالعه داشته باشند و قبل از آغاز مداحی فتوسل به بزرگوارانی را که می خواهند از آنان بخوانند را فراموش نکنند.رحیمیان اظهار داشت: مطالب مداحی و شعر باید از غنای بالایی برخوردار باشد و شعر نیز متناسب با زمان خوانده شود.این مداحل اهل بیت (ع) تصریح کرد: مداحان باید با استفاده از برخی روایات و احادیث و برخی از آیات قرآن اشاراتی را متناسب با موضوع داشته باشند و اهمیت و علت ایجاد شب قدر و نحوه بهره برداری از آن را مطرح کنند.وی خاطر نشان ساخت: مداحان باید مراقب باشند تا ضمن بهره برداری، دلزدگی برای مستمعان ایجاد نگردد و زمانی را که در اختیار دارند به خوبی تقسیم بندی کنند تا توجه افرادی که در یک مراسم مذهبی حضور یافته اند به ولایت اهل بیت (ع) افزایش یابد و محبت قلبی آنان ایجاد گردد.رحیمیان ادامه داد: اگر در شب قدر انسان به درستی با حضرت حق ارتباط برقرار نماید وتوجه قلبی اش به ایشان باشد، می تواند یک عمر مقبول را درک کند و برکاتی را از خدا دریافت نماید.فضای خیابانی که مسجد به آن منتهی می شود به شدت رنگ و بوی خدایی دارد، حضور خدا را به بهترین شکل در شب های از نیمه گذشته ماه مبارک رمضان در نزدیکی خود حس می کنی و بال ملائک را زیر پاهایت خواهی دید. بوی اسفند و چایی و شربت صلواتی به یاری می آید تا همچنان که برای تغذیه روح به این فضا مقدس پا گذاشته ای، برای تغذیه جسم نیز بی بهره نمانی.حجت الاسلام و المسلمین غلامعلی مهدی، کارشناس امور مذهبی در گفتگو با خبرنگار ما شب های قدر را شب های نوزدهم، بیست و یکم و بیست و سوم ماه مبارک رمضان عنوان نمود که شب های نوزدهم و بیست یکم آن با ضربت خوردن و شهادت مولای متقیان، امام علی (ع) مصادف گردیده و علت حزن و اندوه این ایام را همین دلیل دانست.وی گفت: در این سه شب اعمال مشترکی وجود دارد که غسل مقارن با غروب آفتاب، دو رکعت نماز که پس از سوره حمد آن هفت مرتبه سوره توحید خوانده شود و پس از آن 70 مرتبه ذکر "استغفر ا... و اتوب الیه" بیان گردد و سپس دعای قرآن و دعای احیا از آن جمله می باشد.مهدی تصریح کرد: انسان در دعای احیا عاجزانه خداوند متعال را به خودش، رسول (ص)، حضرت زهرا (س) و دوازده امام بزگوار قسم می دهد که آنها واسطه فیض و رحمت و قبول دعا و استغفار گناهان قرار گیرند.این کارشناس مذهبی علت انتخاب دعای جوشن کبیر برای این شب های مقدس را هزار و یک نام خداوند دانست وافزود: دراین دعا انسان خدا را با هزار و یک اسم می خواند و نفس دعا نیز یعنی طلب استغفار و رحمت از خدا کردن.و ساعاتی بعد قرآن ها روی سرها قرار گرفته است، ضجه ها و ناله هایی که از اعماق وجود انسان بر می خیزد "بک یا ا..."، "بک یا ا...". اینجا یکی از خیابان های اصفهان است، نوای "فزت و رب الکعبه" همه جای شهر را فرا گرفته.
نوشته شده توسط پارسا فرزین در 88/06/18 ساعت 11 موضوع | لینک ثابت

این مطلب از دوست عزیزم شروین شلایی است
چند روز پیش یکی از نشریات مبادرت به چاپ دو عکس در کنار یکدیگر کرده بود یک عکس "سونگ ایل گوگ" هنرپیشه کره ای یا همان جناب "جومنگ" بود که بهت زده در میان خیل مشتاقان و خبرنگارن و عکاسان شادمانه لبخند می زد و بدون هیچ احساس غربتی خود را برتخت امپراطوری اش می دید و دیگری اعضا تیم ملی بسکتبال راکه در وطن خویش غریب ! بدون حتی یک نفر مستقبل هریک گوشه ای از تصویر کز کرده بودند، بادیدن این عکس ها سوالی که بلافاصله به ذهن هر بینند ه ای متبادر می شود این است که این همه تفاوت چرا و به چه علت ؟ مگر قهرمانان ملی ما همین بسکتبالیست ها و یا والیبالیست ها نیستند مگر همین ها نبودند که چشم جهانیان را به پرچم مقدس کشورمان خیره کردند و مگر بنا نیست که امثال اینان الگوی جوانان و نوجوانان ایرانی باشند.
شوربختانه خلا الگو سازی و الگو برداری آنچنان عظیم است که این ظرف خالی هرزمان با موجی لبریز می شود. یک روز موج "اوشین" روزدیگر موج "برره" و آن اصطلاحلات لوس وبی معنی اش و امروز موج پهلوان پنبه های چشم بادامی که همه جامعه را فر گرفته ،سوداگران خاوردور به ویژه هموطنان عالیجناب جو مونگ که به مدد نداشتن رقیبی جدی در کشور از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را با تمهیدات گوناگون به ایران زمین وارد می کنند این بار شعبده ای دیگر کرده و با کارکتری سینمایی و تلوزیونی به نام جومونگ دستاویز مناسبی یافته اند برای تبلیغات بیشتر و بهتر کمپانی های کشور های مطبوعشان!وقتی هزاران آثارباستانی و تاریخی مان در حال اضمحلال و نابودیند، وقتی امروز به دلیل بی توجهی نسل های فبل هیچگونه ارتباطی با تاریخ و گذشته خود ندارند، وقتی با وجود شاهنامه و گنجینه های غنی اساطیر و ادبیات و تاریخمان هنوز یک سریال که سهل است یک فیلم بلند سینمایی در ارتباط با اساطیر ونیاکانمان ساخته نشده، هرگونه اعتراضی در این باب بی مورد خواهد بود واین هشداری است تلخ و گزنده که نسلی که به سادگی الگوی جومونگ را می پزیرد و این پهلوان پنبه ای چشم بادامی و اطرافیانش می شوند قهرمانان زندگی او (اگر باور ندارید به صفحات حوادث روزنامه ها مراجعه و موارد خودکشی هایی که در ارتباط با این سریال رخ داده بیاندازید)به سادگی الگوهای دیگر راهم خواهد پذیرفت، زیرا دستش خالی است و جامعه جایی برای آویختن قبایش در شب تار روزگار نداده است .ابتدایی ترین حلقه ارتباط با گذشته هر ملت معماری اوست، طی چند سال اخیر چه بر سر معماری تاریخی همین اصفهان خودمان آوردیم ؟!ببینید با چه سرعت حیرت آوری همه بافت های سنتی و تاریخی مان روبه نابودی است . برسر حمام خسر آقا چه آوردیم؟ منارجنبان را چه کردیم؟ حمام شیخ ،آتشگاه و...وقتی مترو با شعاع لرزش 100 متر مربعی و در ابعاد چند ریشتر از 40 متری سی و سه پل می گذرد و لودرها وماشین های سنگین در بستر خشک زاینده رود و کنار پایه های ظریف و شکننده ی پل خواجو این شاهکار بی بدیل معماری صفویه جولان می دهند و آب از آب تکان نمی خورد، آخر جوان این نسل با کدام نمادو گزاره ارتباط برقرار کند؟! آنهم در هزاره ارتباطات و عصری که غول های رسانه ای و فرهنگی به زودی اکثر ملت ها و تمدن ها را خواهند بلعید و هضم خواهند کرد تا در دنیای کوچک فردا همه انسان ها وباورها فقط و فقط یک بعد داشته باشند ، چرا که جهان تک بعدی دنیای مصرف و روزمرگی و تصنع است و چه تلخ و سیاه است این دنیا...ببرهای آسیای جنوب شرقی به سرکردگی کره جنوبی در حکم نظام های تازه نفس سرمایه داری با استفاده از همه ابزارهای ممکن اندیشه تسخیر جهان را درسر دارند ؛نگاهی سرسری به اطرافمان بیاندازیم، چندین وچند وسیله ساخت کره می بینید ؟! آری آنها به تک تک خانه ها و کنج اتاق هامان هم نفوذ کرده اند و به این هم قانع نیستند . جومونگ تهمتن چشم بادامی هر شب از جعبه جادو به گرمترین محافل خانوادگی مان پا می گذارد تا با روایت افسانه بی سر و ته اش ته مانده خیال و آرزویمان را هم با خود ببرد! حالا می فهمم که چرا در شاهنامه همیشه از تورانیان چشم نازک زرد پوست بعنوان دشمنان آشتی ناپذیر وویرانگر این مرزو بوم یاد شده ؛می خواهم آرزوئی داشته باشم ؛خیال زیبایی ؛ افسانه ای به رنگ تارخ کهن این ملک...
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
نوشته شده توسط پارسا فرزین در 88/06/16 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت

مطلب از زهرا محمدی و طرح از پیام پورفلاح
"از سال 74 دیگر زندگی برایم معنا نداشت .تمام فامیل های مادری با ما قطع رابطه کردند نتوانستیم هیچ کجا خانه ای کوچک اجاره کنیم .چند سال در نزدیک یک قبرستانی زندگی کردیم.غریبی را به جان خریدیم وترجیح دادیم برای سکونت وادامه زندگی از شهرستان خود به اصفهان بیاییم ."
این گفته های یک دزد نیست قاتل ویا جنایتکار هم نیست ، بلکه زنی است که بی گناه در زنجیر ایدز گرفتار شده وتنها به امید دختر 11 ساله اش که او نیز قربانی این بیماری است زندگی می کند.
سحر با ارزش ترین لحظات زندگی اش را که باید به پای دختر تازه متولد شده اش صرف می کرد به پاک کردن اشک های چشمانش و خانه به دوشی و بعد هم فرار از شهر پدری گذراند." همیشه از تلویزیون در خصوص ایدز می شنیدم و از مبتلا شدن به آن می ترسیدم ، اما سرانجام به دنبال معتاد بودن شوهرم این کابوس گریبان خانواده ام را گرفت".
سال 1374 پس از بستری شدن همسر معتاد سحر در بیمارستان یکی از شهرستان های کشور، پزشکان متوجه شدند که آزمایش های HIV از وی مشکوک است، از سحر نیز خواستند تا آزمایش دهد "وقتی به من گفتند حالم بد شد و آنچه مقابل چشمم آمد تنها شکیبا بود، آزمایش ها بار اول دوم و سوم تکرار شدندو اینبار نوبت گرفتن آزمایش از شکیبا شد."
روانشناس های بیمارستان تلاش کردند تا به سحر واقعیت را بگویند، اما باز هم کسی جرات این را نداشت که بگوید شکیبا هم مبتلا به HIV شده است. پرونده ها را به مرکز شهید نواب صفوی اصفهان منتقل کردند تا شاید آنجا بتوانند حرف ناگفته را به سحر بگویند و شکیبا را نجات دهند.
کتایون طاهری، مسوول این مرکز باز هم با یک موردکودک دیگر برخورد می کند که قربانی ایدز شده است. پس از ارایه مشاوره به سحر پاسخ نامه های ارسالی از شهرستان را به دست وی می دهند، هنوز چند قدمی از مرکز دور نشده که در جواب نامه ها نام شکیبا را در کنارنام خود و همسرش می بیند "تمام دنیا روی سرم خراب شد امیدم نا امید شد . دوست داشتم شکیبا سالم مانده باشد."
از آن روز روال زندگی در شهری کوچک تغییر کرد، مردم شهر متوجه شدند و به چشم یک جنایتکار به آنها نگریستند و قطع رابطه ها آغاز گردید "هر کجا می رفتیم خانه ای اجاره کنیم از ما دوری می کردند به بهزیستی شهر و هلال احمر معرفی شدیم.رییس بهزیستی نیز دوست داشت هر چه سریع تر ما را از این شهر بیرون کند. یک روز همسرم به آرایشگاه رفته بود رییس بهزیستی هم آنجا بود با مشاهده همسرم با صاحب آرایشگاه دعوا می کندکه چرا او را در مغازه خود راه داده است."
شاید سکونت در خانه ای کوچک در خارج از شهر و باغی نزدیک قبرستان می توانست مردم شهر را اندکی آرام و آنها را از آزار و اذیت همشهریان خود دور کند." اگر شب هااز کنار آن قبرستان می گذشتی قبض روح می شدی."
چند سال بعد شوهر سحر بر اثر یک تصادف جان سپرد.دزد خانه کوچک آنها را غارت کرد.رییس بهزیستی شهرستان عوض شد و سحر به این نتیجه رسید که دیگر تنها نمی تواند در آن خانه زندگی کند .فردی خیر به کمک رییس بهزیستی وقت خانه ای در شهر برای سحر و شکیبا کرایه کرد. اما نظر مردم شهر هنوز تغییر نکرده بود، صدایش از بیان این خاطرات می لرزد و می گوید: "در مدرسه، بچه ها شکیبا را اذیت می کردند حتی مدرسه اش را چند بار تغییر دادم، اما فایده ای نداشت بر خلاف علاقه ای که این بچه به کاراته داشت برای ورودش به این کلاس با مشکل مواجه شدیم، باید از مرکز بهداشت تایید سلامت می گرفتیم."
دیگر حرف های مردم شهر عادی شده بود اما شکیبا از اینکه بچه ها با او حرف نمی زدند یا بازی نمی کردند هر روزگریه می کرد ورفتار های نامناسب با وی درروحیه اش تاثیر منفی گذاشته بود" از درسش عقب افتاد شاید تنها راهکار این بود که از این شهر بیرون می آمدیم."
5 ماه است که اصفهان پناهگاهی برای فرار از در گوشی حرف زدن های مردم شهر شده و شکیبا و سحر در گوشه ای از این شهر هزار نقش جا گرفته اند، اما به چه قیمتی؟" یک خانه کوچک توسط همان فرد نیز در اصفهان اجاره کردیم، اما پول آب گاز و برق را نمی توانم تامین کنم، دیگر توان کار کردن هم ندارم".
سحر برای چرخاندن چرخ زندگی ای که روز به روز فلج تر می شود، مشغول به کار در دو کارخانه شد" اولی کارخانه دستمال کاغذی بود که یک روز مدیر آنجا محترمانه خواست دیگر کار نکنم و دیگر کارخانه فرش بود که آنجا نیز به محض فهمیدن بیماری ام عذرم را خواستند."
تصور کنید در یک روز به تمام آرایشگاه های شهر مراجعه کردن و به بهانه هایی مانند "وقت نداریم "ویا"امروز کارنمی کنیم "پاسخ منفی شنیدن چقدر سخت است وبه دنبال آن از ترس اینکه در دندان پزشکی نیز همین رفتار تکرار شود و دست رد به سینه ات بزننداصلی ترین موضوعی را که باید با دندان پزشک در میان بگذاری را پنهان کنی وبعد هم دچار عذاب وجدان شوی "اگر می بینید زنده ام تنها به خاطر شکیبا است. غریبی و بی سرپناهی را به جان خریده ام تا شکیبا شاد باشد."
پزشکان داروهای همیشگی را تجویز می کنند باید حتما گوشت شیر ماست و ... بخوریدتا تا مصرف قرص ها موجب پوکی استخوان نشود. در یخچال را باز کنید هیچ مواد غذایی نیست(سحر به گریه می افتد و شکیبا مظلومانه نگاهش می کند.)
داروها اعصاب و روان هر دو را مختل ساخته است وبا تمام نامهربانی ها تنها کارمندان خوشروی مرکز مشاوره نواب صفوی هستند که همچنان می خندند وبه آنها امید می دهند و در تلاش هستند تا گره ای از هزاران گره پیش روی سحر و شکیبا راباز کنند.
شکیبا در مقابل هر نگاهی تنها می خندد و سرش را تکان می دهد. باید از او سووال بپرسم تا به حرف بیاید.
-شکیبا اصفهان را دوست داری؟
(سرش را به علامت مثبت تکان می دهد و آدامس می جود.)
-در تابستان کلاس هم می روی؟
کلاس کاراته .قبلا هم می رفتم اما بچه ها در گوشی با هم حرف می زدند با من قهر می کردند، مامانم می آمد مدرسه از فردا دیگر با من خوب می شدند.
سحر: هر روز باید به مدرسه شکیبا می رفتم و بحث می کردم چون روزی نبود که این بچه با چشم گریان به خانه نیاید.
شکیبا :(با خنده) مامانم که می آمد لب های بچه ها بسته می شد و دیگر هیچی نمی گفتند.
سحر ادامه می دهد: با هیچ کس رفت و آمد ندارم ترجیح می دهم حرفی نزنم که مایه ناراحتی دیگران شود دوست دارم همیشه تنها باشم.
-شکیبا تو چی آیا دوست داری با مامانت تنها باشی؟
من دوست دارم دور و برم شلوغ باشد برای همین می روم و با نوه های صاحبخانه بازی می کنم.
سحر: شکیبا هنوز درک نکرده که چه اتفاقی افتاده است.
شکیبا: (با خنده ) می دانم چه شده.
-شکیبا چه چیزی می دانی؟
می دانم که بیماری بدی است که آدم به راحتی نمی تواند از آن فرار کند.
سحر: بیشتر شب ها با گریه می خوابم.
شکیبا: مامانم خیلی سر نمازش گریه می کند و من به او می گویم گریه نکن چیزیه که شده .
-تو هم گریه می کنی؟
شکیبا: نه من گریه نمی کنم .مامانم را هم قلقلک می دهم تا بخندد.
شایددر اصفهان نگاه های بد و منفی کمتر تکرار می شود، اما آنچه هر روز تکرار می شود بی سر پناهی و مضیقه مالی است. عمر همه به دست خدا است اما شاید اندکی شکیبایی با شکیبا بتواند نقطه عطفی در دل سحر بیافریند
نوشته شده توسط پارسا فرزین در 88/06/05 ساعت 15 موضوع | لینک ثابت


"من یک ویرانه تحویل گرفته ام" این جمله معروفی است که 10 سال پیش سید محمود هاشمی شاهرودی پس از نشستن بر روی صندلی ریاست دستگاه قضا گفت تا اقدامات محمد یزدی را به پای او ننویسند. بیان این جمله هر چند که در زمان خود انتقادات فراوانی را در پی داشت، ولی برای شیخ عدالت که دیگر به عنوان یکی از اعضای شورای نگهبان انتخاب شده بود، سهمگین تر از آن بود که بدون هیچ واکنشی از کنار موضوع عبور کند و با احتیاط از جنجالی تر شدن آن تنها شکوه به مقام معظم رهبری برد.
اما به کارگیری عنوان "ویرانه" برای یکی از سه رکن اصلی نظام جمهوری اسلامی به نوعی احساسات دوست و دشمن قسم خورده را تحریک کرد و دوستان دلسوز با ترس از اینکه آیا این ویرانه اصلاح شدنی است یا خیر؟ و دشمنان نیز با چماق کردن واژه ویرانه به تحلیل و تفسیر موضوع پرداختند. اما چیزی نگذشت که هاشمی شاهرودی با پیشنهاد بی سابقه ترین عفو زندانیان پس از انقلاب به رهبری جمهوری اسلامی ،خواستار اجرای سیاست های حبس زدایی شد و از قضات خواست تا آبروی شهروندان را با صدور دستورات عجولانه و حکم های حبس طولانی مدت بازیچه قرار ندهند.
هر چند که این موضوع به مذاق بسیاری از قضات خوش نیامد و قاضی القضات ایران برای اجرایی شدن این دستور العمل مجبور به چین انداختن اخم در بین ابروهایش شد، ولی اجرای سیاست حبس زدایی تاثیر مثبتی بر دستگاه قضایی کشور گذاشت و زمینه را برای ارایه پیشنهاد بر طرف کردن اختلافات مردم از طریق کدخدا منشی با راه انداختن شوراهای حل اختلاف فراهم کرد.
این بار نیز این شوراها با مخالفت بدنه دستگاه قضایی کشور روبرو شد، ولی چون امضای رییس قوه قضائیه پای آن بود، قضات مجدداً مجبور شدند به این نهاد شبه مردمی نیز سر تعظیم فرود آورند و یک سری از پرونده ها را با یک شرایط از پیش تعیین شده به این شوراها بفرستند تا اینکه اختلافات به صورت ریشه ای بر طرف شود و توجیه طرفداران این طرح نیز آن بود که رسیدگی دادگاه به اختلافات مردم باعث مختومه شدن پرونده ها می شود، ولی باعث بر طرف شدن اختلافات نمی شود. در حالیکه طرح پرونده های قضایی در شوراهای حل اختلاف باعث صلح و سازش و بر طرف شدن اختلافات به صورت ریشه ای می شود و با این توجیه تیم قضایی کشور در حد اعلای خود، دستور گسترش سریع شوراهای حل اختلاف را صادر نمود تا گامی در جهت اصلاح این ویرانه برداشته شود.
اقدام دیگر اصلاحی رئیس القضات ایران، احیای مجدد دادسراها بود که محمد یزدی آن را یک بخش زائد و بی فایده در دادگستری های استان می دانست .هاشمی شاهرودی با صدور دستور احیای دادسراها عملاً در برابر توجیهاتی همچون ایجاد اطاله دادرسی در صورت وجود دادسراها ایستاد و نه تنها آنها را زائد ندانست، بلکه دادگاه های عمومی را به نوعی ناقص خواند و گفت: "نمی شود قاضی در دادگاه هم نقش نماینده دادستان را داشته باشد و هم نقش وکیل مدافع را و تحقیقات مقدماتی را انجام دهد، سپس خودش نیز رای بدهد" و بااین توجیه دادسراها مجدداً در ایران حیاتی دوباره یافتند، ولی رئیس دستگاه قضا این بار مراقب بود تا اینکه ضابطان دستگاه قضایی بر روند بازجویی ها حاکم نشوند و به همین علت هر گونه تحقیق ضابطان را خارج از محاکم صالحه قضایی فاقداعتبار قانونی دانست. اما هاشمی شاهرودی اقدام دیگری نیز در دستور کار دستگاه قضایی قرار داد و آن نیز بر چیده شدن میله ها از درون زندان، برچیده شدن سلول های انفرادی و عدم بکارگیری لباس مخصوص زندانیان بود که آن را در جهت حفظ کرامت انسانی می دانست.
وی با بیان اینکه با صدور این دستورات قصد در آباد نمودن ویرانه ای دارد که در سال 78 تحویل گرفته بود، بر تصمیمات خود پا فشاری نمود و در این حین نیز هر از چند گاهی توقیف یک روزنامه یا دستگیری چند فعالی سیاسی نوک پیکان توجهات عمومی را به سوی این قوه می چرخاند و اکنون دیگر قوه قضاییه ای که در زمان محمد یزدی هر گونه تخلف وقانون شکنی را با شدیدترین احکام قضایی جواب می داد و هر گونه پیشنهاد و انتقاد را دخالت در اصل استقلال قوا عنوان می کرد، گارد خود را به سوی منتقدان باز کرده بود تا اینکه هر ازچند گاهی بیانیه هایی مبنی بر "کم کاری قوه قضاییه در برخورد با مفسدان اقتصادی"، "حرکت پر شتاب قوه قضاییه در توقیف روزنامه ها"، "افراط در دستگیری های سیاسیون" و .... بر علیه این قوه صادر شود.
اوج انتقادات دانشجویان و خواص به دستگاه قضایی در دو محور "چرایی عدم جدی گیری مبارزه با مفسدان اقتصادی "و "چرایی بسته شدن روزنامه های اصلاح طلب" در دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی خلاصه می شد که هر چند از نظر کیفی تنها به دو محور بود، ولی همین دو محور از نظر کیفی باعث شد تا اصلاحات انجام شده در قوه قضائیه به شدت تحت الشعاع قرار گیرد.
به هر حال 25 مرداد ماه روزیست که سید محمود هاشمی شاهرودی باید صندلی و ریاست دستگاه قضا را به محمد صادق لاریجانی تحویل دهد تا فعالان در این عرصه میزان سازندگی و اصلاحات انجام شده در این قوه را مورد ارزیابی قرار دهند.
و اما محمد صادق لاریجانی فرزند آیت ا... ملا هاشم آملی در سال 1339 شمسی در نجف اشرف به دنیا آمد و پس از گذشت یک سال و نیم همراه پدرش به شهر قم مهاجرت نمود. وی از سال 1345 تاسال 1356 مراحل اولیه تحصیلات را در دبستان و دبیرستان ادامه و در سال 56 باگرفتن بورس تحصیلی از دانشگاه صنعتی شریف آماده اعزام به یکی از کشورهای اروپایی جهت ادامه تحصیل شد که ناگهان شوق و رغبتی نسبت به علوم اسلامی پیدا نمود و از همان سال به عنوان طلبه وارد حوزه علمیه قم شد و در کنار علوم حوزوی به تحصیل علم فلسفه غرب نیز پرداخت.
وی در محضر اساتیدی چون آیت ا... صلواتی و آیت ا... سید کاظم حائری تحصیل نمود و بحث های خارج اصول و فقه را از پدر و پدر همسرش، آیت ا... حاج شیخ حسین وحید خراسانی، فراگرفت و مدتی نیز در محضر آیت ا... جوادی آملی و حسن زاده آملی به تحصیل علم پرداخت و مدتی را به تدریس دروس سطح از اصول فقه، شرح لمعه، رسائل، مکاسب و کفایه الاصول پرداخت تااینکه از سال 68 به تدریس خارج اصول و خارج فقه روی آورد. لاریجانی علاوه بر تدریس خارج فقه و اصول در حوزه علمیه قم و نگاشتن کتاب ها و مقالاتی در موضوع مباحث جدید کلامی، چند سال نیز در دانشگاه تربیت مدرس قم و دانشگاه رضوی مشهد در سطح کارشناسی ارشد و دکترا به تدریس پرداخت.
گفتنی است، با نشستن محمد صادق لاریجانی بر روی صندلی ریاست دستگاه قضا رسما دو قوه مقننه و قضائیه در دست دو برادر قرار خواهد گرفت که یکی در بحث فلسفه غرب از صاحبان اندیشه است و دیگری داماد شهید مطهری، فیلسوف بزرگ قرن معاصر است.
نوشته شده توسط پارسا فرزین در 88/05/24 ساعت 10 موضوع | لینک ثابت
این مطلب را دوست عزیزم آقای شروین شلایی نوشته اند

یکی از زیبا ترین خاطرات دوران کودکیم گردش های خانوادگی و گذر از جنگل های در هم تنیده ی بیشه ناژوان و آتشگاه است ،لحظه ای که وارد این محدوده سبز می شدیم حتی در گرم ترین روزهای سال نسیم خنکی از لابه لای درختان جانمان را تازه می کرد و عطر شکوفه های انواع میوه ها و گل های باغات بی شمار آن منطقه و بوی کنده های سوخته و منظره کوچه باغ های پیچ در پیچ بدیع ترین سکانس فیلم دوران خوش کودکی ام هست . گویی زمان متوقف می شد در سمفونی رودخانه و نسیم و درخت...
آری درخت ، این سبزینه نازنین و حیاط بخش در کنار کاشی های لاجوردی دو نماد ازلی و ابدی اصفهان اند که با موسیقی سیال زنده رود(آن هنگام که زنده بود! ) موسیقی جاودانی دیار گنبدهای فیروزه ای را در گوش و جانمان می نواختند.
کامران یکی از یاران دیر سال آن روزگار زیبای اصفهان به یادم آورد که دو دهه پیش وقتی نگاهمان را از میدان انقلاب به افق دروازه دولت پرواز می دادیم، به راحتی آیندگان و روندگان را در امتداد سبز چهارباغ تشخیص می دادیم و این همه از صفا و زلالی هوای شهر بود که ریه های سبزش هنوز در پنجه ساخت و سازهای خاکستری، رنگ نباخته بود و راه نفس آسمان و زمین همچون دالانی سبز و آبی باز بود.
در دوران نوجوانی هر وقت از فراز کوه آتشگاه مثل فاتحی بزرگ اطراف را نگاه می کردم خود را در جزیره ای می دیدم که توسط اقیانوسی سبز و بی انتها احاطه شده...
هدفم از این دست نوشته ها ذکر مصیبت های ملال آور نیست، بلکه می خواهم که به یاد آورم و به یاد آوریم که این شهر روزی به حق، نصف جهان بود و اجداد بزرگوارمان بیهوده این بلاد را متصف به این لقب نکردند . ولی وقتی امروز با تعجب و حیرت می بینم که همه زیبایی های شهرمان یکی پس از دیگری محو می شوند و به تاریخ می پیوندند، وقتی می خوانم و می شنوم درخت های استوار دیار زنده رود یکی پس از دیگری بر سر عابران و نشسته گان و راکبان فرود می آیند و کسی هم جوابگو نیست . وقتی مرگ تدریجی زیست بو م این کهن دیار را با تمام وجود حس می کنم و شاهد جان کندن این به قول اخوان ثالث « کهن پیر جاوید برنا »هستم ، نمی توانم خود را به روزمرگی های معمول مشغول بدارم و بگویم انشإاله گربه است! چرا که درخت، این سبزینه نازنین حیاط بخش آنقدر در تاریخ ، عرف و شریعتمان تقدیس شده که مرگ هر نهال را با مرگ یک انسان برابر می دانم و سزاوار سرودن مرثیه !
نوشته شده توسط پارسا فرزین در 88/05/14 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

نظرات مردی از حاشیه سبز زنده رود جاوید که امید به یاری از جانب تو مخاطب گرامی دارد
فهرست اصلی
دوستان
پا برهنه در بهشت
فهمیخته
ندا و ایران
محمد تورنگ
سید ابراهیم نبوی
بچه فنی
دکتر سروش
محمد غمخوار
شاید
بهنام پاکزاد
تا بیکران
بر ساحل سلامت
تست دموکراسی
درویش
فریدالدین صلواتی
علی محمدی
دلارام اکار
حامد جواد زاده
وحید کیانی
ساناز الله بداشتی
شاهد حلاج
محمد صبا
مجمع اصلاحاتیون
عماد الدین باقی
زهرا جعفر زاده
راحیل
شیر بزرگ
مجید غمخوار
الهام اسرافیلی
نگار کویر(حسین مهدیزاده)
و اینک زندگی-مهرو
کودکی های بزرگ
پرواز تا اوج
گذران
نعیمه
نوشته های پیشین
هفته سوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
طراح قالب
POWERED BY